خواب یا رؤیا؟!
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
آمدی خانه مان و آرام توی گوشم گفتی: نزنن من رو؟لبخندی محو گوشه لبم نشست. آرام دستت را گرفتم و رفتیم توی حیاط. در آهنی زنگ زده نعره ای زد که عجبا حامد و از این جور کارها. برگشتم و با درهم کشیدن ابروهای
اتاق بابا
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
مادر همان طور که به سینه اش فشارت میداد میبردت توی اتاق بابا بابا مثل همیشه دارد ویل دورانت میخواند. به کتابش نگاه نکن چون اگر بفهمد کوچکترین توجهی به کتابش کرده ای مینشاندت و کل 10 جلد از 14 جلد ویل
داداش یا...
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
بابا تا دم در همراهیت کرد. داشت ماجرای دزدیدن دختر را در قبایل بدوی برایت شرح میداد. معلوم بود که خسته شدی ولی باز لبخند از روی صورتت جمع نشده بود.داداش.. چی میبینم داداش آمد و دستت را گرفت برد طرف ات
و آبجی تو را برد!!
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
در اتاق داداش باز شد. اول تو آمدی بیرون. لپ هایت سرخ شده بود و لبخند لبهای صورتی ات را کشیده بود. داداش چند لحظه بعد رسید دم در. سرش پایین افتاده بود. نوعی شرم توی صورتش ریخته شده بود.یعنی تو شرم را
آبجی عوض شده است!
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
هنوز درست توی مبل ننشسته بودم که در اتاق آبجی باز شد. اتاقش روبروی دستشویی بود. تو راهرویی که به حمام می رسید.تو آرام بیرون آمدی..اما اینکه تو نبودی .. تو عوض شده بودی..نه آبجی عوض شده بود. آبجی شده ب
آشپزخانه
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
مادر تو را برد توی آشپزخانه. مردد دم در هال ایستاده بود. ترسیده بودم. مادرم همیشه غیر قابل پیش بینی است. محبتش به تو بیش از اندازه ای بود که تصور می کردم. حالا شک برم داشته بود. حالا می ترسیدم.داداش ت
نوشتن آب میوه
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
تو بودی و من بودم قلم را برداشتم و کاغذ بی گناه را گذاشتم جلو صورتم روی میز چوبی تو را آوردم توی ذهنم تو را حلاجی کردم اول خواستم تصویرت را بکشم بعد تصمیم گرفتم بنویسمت بعد که دیدم نه کشیده میشوی نه نوشته آرام شروع کردم به صدا زدنت! صدایت زدم صدایت زدم صدا.... تا رسیدی لیوان اب میوه و را گذاشتی روی ...
فریدون
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
ولیکن چو جانی شود بیبها نهد پر خرد در دم اژدها *** برین گونه گردد به ما بر سپهر بخواهد ربودن چو بنمود چهر مبر خود به مهر زمانه گمان نه نیکو بود راستی در کمان چو دشمنش گیری نمایدت مهر و گر دوست خوانی نبینیش چهر یکی پند گویم ترا من درست دل از مهر گیتی ببایدت شست
جهان
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
جهان وا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد
انتظارِ آغوش
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
- خیلی قشنگ بود اما مثه اینکه این شعرتون مخاطب خاصی داره عاشقش هستین؟ - عاشقش نباشم نمیشه؟ نمیتونم براش این چیزها رو بنویسم؟ الان آغوش وم منتظرشه... از آغوشم نپرسیدم عاشقش هستی که منتظرشی؟ مثل بچه های تخس فقط بهم میگه میخوامش!!
شب یلدای منی!
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
شب از پنجره با آخرین باد پائیزی اومدی تو اتاقم. رفتی روی میز تحریر پشت پنجره. من تا دیدمت شناختمت. روی لبهایی که روز قبلش بوسیده بودم و بوی موهات که روی شونه های لخت و عرق کرده ام ریخته بودی. بعد رفتم
آغوش
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
چقدر آغوش وم تو را کم داردتمام شهر رابرای بوسیدنتمرور کردمو شباین شب بی ماهبستر روزهایم شدتو سایه روشن نقش هایم باش.....
خواستنت
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
فقط خواستن کافی است فقط بخواه مرا فقط بخوان مرا من از سیمرغ هم سیمرغ ترم بی پر بی آتش در آغوشت بوی مهربانی ات راهنمای من است فقط خواستنت و کافی است!
تیر دل دوز
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
میتپد از شوق دل در سینهام گوئی که باز تیر دل دوزی به دل ز ابرو کمانی میرسد
خواب و بیداری
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
صنم! تا کی دل ما را کنی آب دل نازک ندارد اینقدر تاب اگر تو راست میگویی به حامد به بیداری و بیا پیشم نه در خواب و
داستان
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 19:26
من خوبم تو هم خوبیمکانزماندست از سرم بردارین این داستان و نیست