خرید بک لینک
هنوز درست توی مبل ننشسته بودم که در اتاق آبجی باز شد. اتاقش روبروی دستشویی بود. تو راهرویی که به حمام می رسید.

تو آرام بیرون آمدی..اما اینکه تو نبودی .. تو عوض شده بودی..نه آبجی عوض شده بود. آبجی شده بود تو، هنوز به وسط هال نرسیده بود که روسری ساتنت از روی سرش افتاد.

حالا آبجی نه تو از اتاق بیرون آمدی... لباسهای آبجی تن تو بود. دامن ساتن ابیِ پلیسه دار. از زیر چادر رنگی آبجی بیرون زده بود. بازوهای سفیدت را می توانستم از زیر چادر نازکش تشخیص دهم. سرت را پایین انداخته بودی و فرش زمینه لاجوردی وسط هال را نگاه می کردی. داداش به خودش آمد و صاف ایستاد و بهت خیره شد. مامان چشمهایش گرد شد. من نیم خیز شدم...

بابا هم از اتاقش بیرون آمد. انگشتش لای کتاب تاریخ تمدن بود و با تعجب به آبجی نگاه می کرد..

تو آرام به طرف من آمدی

مثل عروسی که به حجله می رود

مثل نرگسی که می شکفد

مثل اناری که ترک بر میدارد

مثل ...

زیر گوشم گفتی: بریم!

آنقدر قوی و صریح گفتی که شدم غلام حلقه به گوشت. خودم را صاف کردم و دنبالت راه افتادم.

دم در هال مادر ارنجت را گرفت و گفت ببینم عروس خانم رو..

و این طور از دستت دادم...

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی