خرید بک لینک

يك روز گرم تابستاني پدرم از زير درخت به بلند شد و امد سمت من. دستش را گذاشت روي شانه ام و آرام گفت: خوبي؟

جا خورده بودم گفتم: ممنون. امتحان دارم. دارم درس ميخونم و سراسيمه كتاب هايم رو بهش نشون دادم.

گفت: نه فقط ميخواستم ببينم خوبي؟

گفتم: شما خوبيد؟

گفت: دارم فكر ميكنم ببينم توي اين هواي گرم حال كي از همه بهتره. بره برام يه بسته سيگار تير بگيره.

گفتم: من حالم از همه بهتره!

گفت: نه تو خيلي هم خوب نيستي!

بعد برادرم را بهم نشان داد كه داشت گربه بيچاره را فلك ميكرد. گفت: اون حالش بهتره!

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

صفحه بندی