دیوانه بودن
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
وقتی به آسمون نیگاه میکنم موجوداتی را میبینم که من را فراگرفته اند.موجودات غریبی هستند.خیلی غریبباور کن راستش را می گویمخوب است که شماها نمی توانید آنها را ببینیدزیرا آنها شما را هم دیوانه خواهند کرد.
پسره مشنگ!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
بعض روزها خیلی بدجور دل آدم میگیرد. یعنی یکهو یک شوری می افتد توی دلت و تو نمیدانی چکارش بکنی. نمیدانی این درد را میتوانی با کی سهیم بشوی؟ اصلا توی این دنیای لعنتی کسی هست که دردت را باهاش سهیم بشوی؟
فیلم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
انگشتر را که از دستم در میآورم یاد بچگی هایم می آید توی کله امصدای نخراشیده آقاجان که مغز را آزار میداد: نکن بچه جان میره تو حلقت! و یه شب وقت خواب بالاخره انگشتره رفت توی حلقم و تکان های شدید بابا فا
افسردگی ناشی از برف
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
تاب تاب عباسیخدا منو نندازیاگه میخای بندازیتو....راستش جایی نیستنوری نیستخدایا منو ننداز
دریاچه
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
مانده امچونان هامونمانده ام چونان خزرنه گند زده امنه رفته اممانده ام در کتاب جغرافیا معلمان به من میگوینددریاچه شد ناگهاننه رود ماندنه تالاب شدمی گویند: او همچنان دریاچه است نمیدانند رد پاهای تو بر کر
زودتر بیا
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
به آسمان كه نگاه ميكنمتو را مي بينم كه بال گشوده اي تا مرا در آغوش بگيريزودتر بياخيلي خسته ام
خراب
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
کاش زودتر حالم خوب شهحال خرابکار خراببار خراب ..
مرگ!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
بعد از یک دوره یک ماهه دست و پنجه کردن با مردن!این مردن چقدر کلمه بدیهازش بدم میاددوسش ندارممادربزرگم مرد! فوت کرد! دار فانی رو وداع گفت! به رحمت خدا رفت! نمی دونم دیگه!توی دستای من!توی بغل من!منی که توی بغل اون مرد شدم!
رویداد
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:40
در زندگی انسانرویدادهایی هستچنان غریب و توجیه نشدنیکه تردستی و تیزبینی انسان رانمی توان دلیل کافیبر وقوع آنها دانست!هنری فلدینگسرگذشت زندگی تام جونز کودک سرراهی
حال بهتر
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:01
يك روز گرم تابستاني پدرم از زير درخت به بلند شد و امد سمت من. دستش را گذاشت روي شانه ام و آرام گفت: خوبي؟جا خورده بودم گفتم: ممنون. امتحان دارم. دارم درس ميخونم و سراسيمه كتاب هايم رو بهش نشون دادم.گف
فکر
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:01
داشتم بهت فکر می کردم و نتیجه اش شد این متن پایین!حاشا می کردمتاکنوندوست داشتنت را!اما اکنون زمان اعتراف است.راستشاز چشمان درخشانت خجالت می کشیدم!هر چندتوپیش تر هادر خوابم طلوع کرده بودی...شاید به خاط
درد بودن
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:01
شاید بهتر باشه چشم ها رو ببندم و بنویسمت!شاید بهتر باشه تو را محور یک داستان شخصیت محور کنم!؟نه اصلا بهتر است خودم را عاشق کنم و تو بشوی معشوقم توی شب های روشن!نه فکر کنم نمی خواهم سلوچ بشوم و بگذارم برومبهتر است اصلا من اسب باشم و تو مادیان عربی!نه نه نه! اینجا همه می خواهند از اصالتت کره بگیرندمن ...
توی باغ
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:01
صبح که به سیب سلام کردم. انار گفت: سردمه!- داره زمستون میاد! باید بیام و روت رو بپوشونم!به با همون صدای کلفتش گفت: اینقدر لوسش نکن!گلابی خندید و سنجد بلند قد بدجور نگاهش کرد.گفتم: باید برم بپرسم تا چن
کی میتونست باشه!؟
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:01
خوابیده بودم. مثل همه آدمهایی که می خوابند. دست راستم زیر سرم بود. دست چپم به موازات بغلم. صدای جیغ های ممتدی شنیدم. بلند شدم. درست مثل خوابگردها. اول به دیوار خوردم. کلید برق رو زدم. صدای جیغ یک زن بود. شاید داشتن...دستم از زیر سرم در رفت و از خواب بیدار شدم.شدیدا درگیر اون صدا هستم. یعنی کی می تون...
خاطره
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:01
من کوچکتر که بودم میرفتم خیابون امام رضا شبا بساط پهن میکردم. یعنی ی پولی به شهرداری میدادیم و اجازه میداد کنار پیاده رو بساط پهن کنیم!! کاملا قانونی البته و خیلی بساطی زیاد بودن!من ضرورت این کار رو ب
استعاره زندگی من
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:01
بعضی وقتها کلمه ها جای اعمال زندگی رو می گیرندیعنی بعضی وقتها ما توی کلمه ها زندگی میکنیمیعنی بعضی وقتها موج می شیم و به صخره می خوریم. مرتب پشت سر هم. تلق تلق تولوق تولوق. تا از نفس میفتیم و آرام میریم روی ساحل شنی. یک ساحل نرم شنی که ما رو که حالا موج های از پا افتاده ایم و کف کردیم آرام نوازش می ...
جان سپردن
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
آرامش از من رمیده استافسوس!آسایش دل بیمارم را دیگر باز نخواهم یافتهرگز دیگر باز نخواهم یافتاز نزدیک شدنشقلبم درهم می فشرد!آه که نمی توانم در دامنش آویزمو جاودانه دامنش را در دست داشته باشمو به مراد دلدر آغوشش گیرمو در زیر بوسه هایشجان بسپرم
قورت دادن
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
نوشتننوشیدندیدنحسرت کشیدن...اصلا باید از انتزاع فرار کنم. بیایم توی آغوشت آرام بگیرم. اصلا خوشم نمیاید تکه تکه کنم احساسم را توی تک کلمات و بعد اینتر را بزنم تا تو را جرعه جرعه کنم شرحه شرحه کنم زیر ز
ای پیمان شکن!
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
آیا امید می بری که هنوز بتوانی چنین گناه و نابکاری را پوشیده بداری؟و در نهان از منسرزمینم را وانهی؟پسهیچ چیز تو را از رفتن باز نمی دارد؟نه دلبستگی مان به یکدیگرو نه پیمانها و پیوندهای دیروز تونه مرگی جانخراش ؟ انه اید- ویرژیل- کزازی
دیوانه
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 12:21
چشم هایم را می بندم... دامن صورتیبلوز سفیدموهای بلندرنگ سفیدِ پوستدندانهای شکل هم و سفیددست های گشودهدو برآمدگی روی سینهباد دامن را به عقب کشیدهرانهای پرزانوان پرساقهای درخشان و سفید نباید با این تصاویر که از خودت میفرستی دیوانه شوم؟!!