خرید بک لینک

من کوچکتر که بودم میرفتم خیابون امام رضا شبا بساط پهن میکردم. یعنی ی پولی به شهرداری میدادیم و اجازه میداد کنار پیاده رو بساط پهن کنیم!! کاملا قانونی البته و خیلی بساطی زیاد بودن!


من ضرورت این کار رو برای خانواده نمی فهمیدم. یعنی اون سالها هیچی نمیفهمیدم. وقتی متوجه شدم که مادرم ی روز جشن گرفت و یک کیک گنده خرید و صدای ضبط رو بلند کرد و من رو در آغوش گرفت و بوسید و کلیدی رو داد به من و گفت اینم نتیجه سه سال کم خوابی و بی خوابید...

ما تونسته بودیم با دوختن جانماز و فروشش تو خیابون امام رضا ی خونه تو آخر خیام (آخر صیاد شیرازی. نوده) روی کوه بخریم. فک کنم نیلوفر 19 رو باید میرفتی تا آخرش که تقریبا کوه نوردی بود وقتی آسفالت تموم میشد پله ها رو بالا میرفتی وقتی پله ها تموم می شد یکم کوه نوردی میکردی بعد خونه ما بود.

یادداشت صوتی توی وبلاگ خاطرات یک زن من رو یاد اون روزها انداخت!! ممنون

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

صفحه بندی