خرید بک لینک
وقتی به آسمون نیگاه میکنم موجوداتی را میبینم که من را فراگرفته اند.موجودات غریبی هستند.خیلی غریبباور کن راستش را می گویمخوب است که شماها نمی توانید آنها را ببینیدزیرا آنها شما را هم دیوانه خواهند کرد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

بعض روزها خیلی بدجور دل آدم میگیرد. یعنی یکهو یک شوری می افتد توی دلت و تو نمیدانی چکارش بکنی. نمیدانی این درد را میتوانی با کی سهیم بشوی؟ اصلا توی این دنیای لعنتی کسی هست که دردت را باهاش سهیم بشوی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

انگشتر را که از دستم در میآورم یاد بچگی هایم می آید توی کله امصدای نخراشیده آقاجان که مغز را آزار میداد: نکن بچه جان میره تو حلقت! و یه شب وقت خواب بالاخره انگشتره رفت توی حلقم و تکان های شدید بابا فاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی

اگه میخای بندازی

تو....

راستش جایی نیست

نوری نیست

خدایا منو ننداز

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

مانده امچونان هامونمانده ام چونان خزرنه گند زده امنه رفته اممانده ام در کتاب جغرافیا معلمان به من میگوینددریاچه شد ناگهاننه رود ماندنه تالاب شدمی گویند: او همچنان دریاچه است نمیدانند رد پاهای تو بر کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

به آسمان كه نگاه ميكنم

تو را مي بينم كه بال گشوده اي تا مرا در آغوش بگيري

زودتر بيا

خيلي خسته ام

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

کاش زودتر حالم خوب شه

حال خراب

کار خراب

بار خراب

..

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

بعد از یک دوره یک ماهه دست و پنجه کردن با مردن!

این مردن چقدر کلمه بدیه

ازش بدم میاد

دوسش ندارم

مادربزرگم مرد! فوت کرد! دار فانی رو وداع گفت! به رحمت خدا رفت! نمی دونم دیگه!

توی دستای من!

توی بغل من!

منی که توی بغل اون مرد شدم!

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

در زندگی انسان

رویدادهایی هست

چنان غریب و توجیه نشدنی

که تردستی و تیزبینی انسان را

نمی توان دلیل کافی

بر وقوع آنها دانست!

هنری فلدینگ

سرگذشت زندگی تام جونز کودک سرراهی

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:40

يك روز گرم تابستاني پدرم از زير درخت به بلند شد و امد سمت من. دستش را گذاشت روي شانه ام و آرام گفت: خوبي؟جا خورده بودم گفتم: ممنون. امتحان دارم. دارم درس ميخونم و سراسيمه كتاب هايم رو بهش نشون دادم.گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

داشتم بهت فکر می کردم و نتیجه اش شد این متن پایین!حاشا می کردمتاکنوندوست داشتنت را!اما اکنون زمان اعتراف است.راستشاز چشمان درخشانت خجالت می کشیدم!هر چندتوپیش تر هادر خوابم طلوع کرده بودی...شاید به خاطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

شاید بهتر باشه چشم ها رو ببندم و بنویسمت!

شاید بهتر باشه تو را محور یک داستان شخصیت محور کنم!؟

نه اصلا بهتر است خودم را عاشق کنم و تو بشوی معشوقم توی شب های روشن!

نه فکر کنم نمی خواهم سلوچ بشوم و بگذارم بروم

بهتر است اصلا من اسب باشم و تو مادیان عربی!

نه نه نه! اینجا همه می خواهند از اصالتت کره بگیرند

من اشک می شوم و تو را گونه یک زیبارو خلق میکنم!

من ماه می شوم و تو را آسمان می نمایم

من ..

تو را چکار کنم توی گوشه تاریک ذهنم؟

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

صبح که به سیب سلام کردم. انار گفت: سردمه!- داره زمستون میاد! باید بیام و روت رو بپوشونم!به با همون صدای کلفتش گفت: اینقدر لوسش نکن!گلابی خندید و سنجد بلند قد بدجور نگاهش کرد.گفتم: باید برم بپرسم تا چنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

خوابیده بودم. مثل همه آدمهایی که می خوابند. دست راستم زیر سرم بود. دست چپم به موازات بغلم. صدای جیغ های ممتدی شنیدم. بلند شدم. درست مثل خوابگردها. اول به دیوار خوردم. کلید برق رو زدم. صدای جیغ یک زن بود. شاید داشتن...

دستم از زیر سرم در رفت و از خواب بیدار شدم.

شدیدا درگیر اون صدا هستم. یعنی کی می تونست باشه!!؟

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

من کوچکتر که بودم میرفتم خیابون امام رضا شبا بساط پهن میکردم. یعنی ی پولی به شهرداری میدادیم و اجازه میداد کنار پیاده رو بساط پهن کنیم!! کاملا قانونی البته و خیلی بساطی زیاد بودن!من ضرورت این کار رو بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:01

صفحه بندی