خرید بک لینک
آمدی خانه مان و آرام توی گوشم گفتی: نزنن من رو؟

لبخندی محو گوشه لبم نشست. آرام دستت را گرفتم و رفتیم توی حیاط. در آهنی زنگ زده نعره ای زد که عجبا حامد و از این جور کارها. برگشتم و با درهم کشیدن ابروهای پرپشتم بهش تشر زدم. آرام از کنار حوض وسط حیاط ردت کردم. چون نمیدانستم از گربه میترسی یا نه ملوس را بهت نشان ندادم که زیر سایه تنه درخت به روی خاک ها لم داده بود و خمیازه می کشید.

ماهی های حوض را هم بهت نشان ندادم. چون میدانستم غرق زیبایی شان میشوی و باز از من فراموشت می شود. آرام کشاندمت دم راه پله اتاقم. اتاقم زیر زیمن است. کمی ایستادی. دستت را آرام کشیدم. شک توی نگاهت غرق شده بود. شنیدم که آرام زمزمه کردی: مادرت میداند؟

- دوباره دستت را کشیدم از راه پله بردمت بالا. پله ها بلندند و پاهای تو ظریف. این دامن صورتی چقدر دلفریب در هر قدم از روی ساقت بالا میپرد؟ خدای من شعاع نور خورشید.. روی پیشانی تو ..زیبایی منعکس در زیبایی..

مادر به استقبالم آمده روی اولین پله. مرا اصلا نمی بیند. تو را در آغوش می کشد. نوازشهای مادرانه. موهای دلفریب تو. دستان تپلی مادرم...

دستت را آرام میکشم. مادرم محکم میکشد تورا توی خودش..

بابا از توی اتاق صدایت میزند

داداش با نگاهش میخورد تو را

آبجی وقتی چشمش به تو می افتد از یک چیزی ناراحت است

من...

به همین راحتی تو را از دست دادم ...

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی