داداش تو را می پایید.
آبجی سرجایش خشک شده بود مثل بابا که سنگینی کتاب ویل دورانت را حس نمی کند.
زنگ در به صدا در آمد. همه نگاه ها به سمت پنجره چرخید. پنجره درست پشت پرده حریر نور به حال می تاباند. ابجی به خودش آمده بود و رفت سمت آیفون. گوشی را برداشت. برق گرفتش. دوباره خشک شد.
سرش به سمت داداش چرخید. داشتید خودش را ورانداز کرد. بابا به خودش آمد. گفت: کیه؟
آبجی گوشی را گذاشت. نا خودآگاه رفتم سمت آیفون و گوشی را برداشتم. نامزد داداش گفت: بازکن! ومن مثل بچه ای که به حرف مادرش گوش میدهد با انگشت دکمه روی آیفن را فشار دادم.
صدای میوی ملوس به همه فهماند که لگد را نوش جان کرد ه است. پله ها زیر قدمهای تند زن دادش تق تق صدا می دادند.
زن داداش خودش را وسط هال انداخت.
بدون توجه به همه ما خودش را به داداش رساند.
و هلش داد داخل اتاق...
برچسب:
نویسنده: رضا باقری