خرید بک لینک
بابا تا دم در همراهیت کرد. داشت ماجرای دزدیدن دختر را در قبایل بدوی برایت شرح میداد. معلوم بود که خسته شدی ولی باز لبخند از روی صورتت جمع نشده بود.

داداش.. چی میبینم داداش آمد و دستت را گرفت برد طرف اتاقش..

یعنی تو باهاش میروی؟ بله تو آرام قدم برداشتی و باهاش رفتی. آرام توی گوشت چیزی میگفت و تو آهسته میخندیدی...

شاید به خاطر در رفتن از دست بابا بود..

شاید من کوتاهی کردم...

باید می آمدم و تو را از چنگش بیرون میکشیدم

تو خرامان و بی وقفه رفتی

صدای در اتاق داداش

صدای میو میوی ملوس

صدای کبوتر نر همسایه از روی پشت بام

صدای آهسته مادرم توی گوشم که می گفت: بالا خره انتخابت رو کردی؟

هیچ کدام رعشه ای را که صدای در اتاق داداش توی بدنم انداخته بود و داشت ویرانم می کرد را از بین نبرد..

و این طور بود که از دستت دادم..

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی