داداش.. چی میبینم داداش آمد و دستت را گرفت برد طرف اتاقش..
یعنی تو باهاش میروی؟ بله تو آرام قدم برداشتی و باهاش رفتی. آرام توی گوشت چیزی میگفت و تو آهسته میخندیدی...
شاید به خاطر در رفتن از دست بابا بود..
شاید من کوتاهی کردم...
باید می آمدم و تو را از چنگش بیرون میکشیدم
تو خرامان و بی وقفه رفتی
صدای در اتاق داداش
صدای میو میوی ملوس
صدای کبوتر نر همسایه از روی پشت بام
صدای آهسته مادرم توی گوشم که می گفت: بالا خره انتخابت رو کردی؟
هیچ کدام رعشه ای را که صدای در اتاق داداش توی بدنم انداخته بود و داشت ویرانم می کرد را از بین نبرد..
و این طور بود که از دستت دادم..
برچسب:
نویسنده: رضا باقری