خرید بک لینک
شب از پنجره با آخرین باد پائیزی اومدی تو اتاقم. رفتی روی میز تحریر پشت پنجره. من تا دیدمت شناختمت. روی لبهایی که روز قبلش بوسیده بودم و بوی موهات که روی شونه های لخت و عرق کرده ام ریخته بودی. بعد رفتم در اتاق رو قفل کردم چون مادرم هی صدام میزد و میگفت مهمونا اومدن بیا خوب نیست نیای پایین. بعد اومدم تو رو که لبخند سرخی روی صورتت بود نه سرخ دوست ندارم فکر کنم صورتی بود، بغلت کردم و با خودم بردمت رو تخت. بعد تو داشتی بخار می شدی. هم بخار میدی هم اب و هی کوچولو تر میشدی بعد من هی فشارت دادم انگاری دیوونه شده بودم بعد تو رفتی توی سینه ام!!!
خدا حالا کجا دنبالت بگردم.
بعد با لگد داداشم از روی تخت پایین افتادم دنبالت میگشتم. همین طور که داشت هندونه میخورد گفت: مامان میگه بیا دیگه مهمونا دارند میرن

برچسب: نویسنده: رضا باقری تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 19:26

صفحه بندی