داداش چند لحظه بعد رسید دم در. سرش پایین افتاده بود. نوعی شرم توی صورتش ریخته شده بود.
یعنی تو شرم را به صورتش پاشانده بودی؟...
تو به مادر رسیدی و من هنوز محو تماشای داداش بودم. لرزشی سرتاپایش را گرفته بود. نمی لرزید ولی لرزش داشت. رعشه داشت.
مادر دوباره تو را در اغوش کشید!
روسری ات عقب عقب رفت. جنسش ساتن بود. لیزِ لیز. می خواستم پرواز کنم و بگیرمش روی سرت. اما افتاد...
روسری را شال کردی برای خودت و دور گردنت جایش دادی..
آبجی از آنطرف هال مثل تیری از کمان رها شد و تو را با خودش برد. امیدوار بودم این تیر که معمولا زهر دار هم هست به قلبت نخورد.
می خواستم به اشاره بهت بفهمانم حرفهایش را به دل نگیری که لبخند صورتی ات را بهم نشان دادی...
حتما تو به سپری که خدایگان برایت ساخته اند مجهزی...
آبجی تو را به اتاقش برد
در به هم کوبیده شد..
برادر به چهارچوب در اتاقش تکیه داده بود و هنوز سرش را بلند نکرده بود
مادر رفت توی آشپزخانه و من خسته شده بود...
و این طور تو را از دست دادم
برچسب:
نویسنده: رضا باقری